شبهای سیاهپوست
نمیشه با فاصله شوخی کرد
مگرانتظاربه سانت برسد.
گریه ها رادر اشگ شستن
اشگهاپاره می شوند در گریه
ولای گریه بازوهوایی نمی آید
زیر بارانی
که نمی بارد
چتر بسربیرون می روم.
ناگهان درخت کهن روی پنجره ام می افتد
ودرشیشه عشق بازی منعکس
ومن دیگرانتظار بوسه های باران را ندارم.
شب هاچه سیاهپوست اند
تصویرم راپیش می آورم
دررقص ( ووگ)
شکل می دهم
مثل درخت به کوچه
مثل آب به خیابان
مثل مه به سنگ
الفبایش راهرگزنخواندم
مهم نیست
خیابان شلوغ ودرخت
بعد خالی
من می دوم باز نمی آیم
ومنتظر مشکل بعدی.
پول وروزنامه به دخترخانمها جوان
همیشه بباد میرود
که موی سفید راسیاه رنگ کنی
و بوسه های گونه را به
بوسه ی فرانسوی تبدیل
یک سلامی بکن در خوابم هم به مادرم
مهمانان گوش بگوش خوابیدند
و توازبالکن درمی زنی
وبزورازهال وارد می شوی
آیا این عشق است
در شبی سیاهپوست؟.
