تبليغاتX
شوکت

شوکت

شعر

 

 

شبهای سیاهپوست

 

نمیشه با فاصله شوخی کرد

مگرانتظاربه سانت برسد.

 گریه ها رادر اشگ شستن   

اشگهاپاره می شوند در گریه

ولای گریه بازوهوایی نمی آید  

زیر بارانی

که نمی بارد

چتر بسربیرون  می روم.

ناگهان درخت کهن روی پنجره ام می افتد

ودرشیشه عشق بازی منعکس  

ومن دیگرانتظار بوسه های باران را ندارم.

  

 شب هاچه سیاهپوست اند

 تصویرم راپیش می آورم

دررقص ( ووگ)

 شکل می دهم

 مثل درخت به کوچه

مثل آب به خیابان

مثل مه به سنگ  

الفبایش راهرگزنخواندم

مهم نیست

 خیابان شلوغ ودرخت

بعد خالی

من می دوم باز نمی آیم

ومنتظر مشکل بعدی.

 

پول وروزنامه به دخترخانمها جوان

همیشه بباد میرود

 که موی سفید راسیاه رنگ کنی

و بوسه های گونه را به

بوسه ی فرانسوی تبدیل

یک سلامی بکن در خوابم هم به مادرم

مهمانان گوش بگوش خوابیدند

و توازبالکن درمی زنی

وبزورازهال وارد می شوی

آیا این عشق است

در شبی سیاهپوست؟.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:37  توسط شوکت  | 

 

پدر شعر

حرفات زیر ابرویم را بر میدارد

زنگ می زنی

زیبامی شوم

تمام هفته از سن بالا می روم

روش را جدید می کنم

فرقی نمی  کند

زنگ می زنم

یکشنبه سن نمی آید  

که بیایی

پوست ومویم نازکتر شوند

   مرااز شانه هایت به چینی

دیدنت سهل کند سوزش زنده را

ازبدن اضطراب بلندم کنی

بیاویزی بر

پرده های بوسه..

زنگ می زنم:

چهارگوش را از من بردار!

ودرچهار گوشه

آفتاب لبانت را بپران !

اما این دفعه راستی

راستی-  راستی

قلبم را خبر سفرنه تکانی

یادت نرود!

هرجا بدوی باز گم نمی شوی.

وقتی بلند تر میشوم از پنجره

سرو گردن را در گلدان تو می شورم  

اگر آن گردن بند

را به همیشه می سپردی

از یک بوسه بیشتر از من بالا

می آمدی

مسئله اینست

حرفات زیر ابرویم را بر میدارد

سرخاب ام می کند

لباس از تنم می کند

و پستانم را می پوشد

و اینبارخدا کند  

یک بوسه بیشتر از من بالا

بیایی

و من آن عاشقم هنوز....

که هوا را تا ته  تو می آیم. 

قدیمی تر از این اطاق تویی

مینگری که چشم باز کنم

ببین زیر پنجره افتاده ام

گل پلاسیده همسایه.

شب حالی به حالی است

میخواهم بدانم

مقداری از تو زیر پوستم رفته

یانه ؟

تو که زیر پوستمی

ای مزمن!

نه!

بدانم که مقداری از من

زیرپوستت رفته

واکسن .

از مالی یک بالی بزن

پدر شعر!

روزنامه ها را دنباله دار بخوان!

بیاور!

آنجا

دارآماده

سر میخواهد

سیاه وسفید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:0  توسط شوکت  | 

  

 

درعکس ات حامله ام

صبح

عکس ات را

بیدار می کند

قهوه را

خمیازه می کشد  

یک لیوان لباس سیاه را

درقرمزی شعر می جوشاند.

سینه ات کاغذ براق را

بالا و پائین می برد

وگهواره ی نرمی می تکاند  

برای نوزادسرم 

قلبم درونش جا می گیرد

درازمی کشد

ناخن راتند - تند لاک  می زند

موهای زیربغل و پا را می تراشد

لبها را مدادی قرمز

رنگی می کند

به حرکت که درمی آیی

جان می گیرم

متولد شوم .

متولد  می شوم گرم وقشنگ

می نویسم

روز را

لای انگشت آسمان پیپی خوش بومی گذارم

اتفاق را بچه ام

اتفاقی می کنم

با حوادث تیله های سیاه

یک جوری کنارمی آیم

روی جنازه شب صخره وصدف  می پاشم

و لحظه هایم را در عکس ات  حامله  می کنم

حامله می شوم.

وقتی لغتی  به تزئین چکامه ای ندارم

وبدن شوقم حریر اغوایت  را نمی کند

میدانم که از عکس رفته ای

با ربد وشامبرت

در ِِکوچه های لخت صبح را بازمی کنی

دعوای آن

زن وشوهری آلمانی راحل و فصل کنی

و کنجکاوی را ازدرون کوچه ها ببری.

صبحانه

منطق خوابها را هورت می کشد

و تیله های شیطانی  روز را قورت می دهد

تو درروز پیر می شوی

 وهراسان

برمی گردی

یک لیوان شعراز میز بر داشته

به پوستم می نوشانی

ماشین بنز از دنده های مرطوب ات  دنده می زند

وتو برقاب عکس ات پرده عبور می کشی. 

 مونیتورم مات می نشیند برای

صبحی دیگر

که 

خمیازه کشان برگردی. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:55  توسط شوکت  | 

 

حتی بمب......

دردلم انگشت سومم برایش سیخ بالا

رفت

بردم

درهای باغ سبزی ر ا نشانم می دهد

که سیب هایش رااز پیش چیده

نمی داند تصورات من قرمزوسرخ اند

خیانت نمیخواهند

نمی کنند.

برای چه

در آغوش اروپا افتادم

که آپارتمان گمشده را برای دیگران

باز کنم

ببندم؟

باید خل شده باشد

شده باشم.

درما هنرپیشه هائی هست که

در سن همدیگر بازی می کند

با سناریوهایی دزدیده ازهم .

من خائن نیستم

نمی دزدم

پنجه باز خداحافظی می گویم

می کنم.

چندین بار تکرار کردم

نفهمید

از دومار نیشی زهری خوردم

که سومی راخودشان کشتند.

حالا سینمایی در سرم بازی

می کند

و آهنگی دردلم سوت تولد می زند

که اگرموهای سرش را بکل بکند

می تواند فقط بامحتوی زیرش بلیط بخرد

و بیاید به تماشا.

سه پاسپورت وچند حلقه بر میز

بهم نگاه می کنند

میدانند عاقدی نخواهد آمد

 ومرا بمب هم داخل ورقهای پاسپورت

ولای حلقه ها نمی اندازد .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:53  توسط شوکت  | 

 

هالیوود ادبیات

اول

تو باغ نبودم

نه حتی در ِِ باغ  

تازه رسیدم

سربازآش خورادبیات

میان سرهنگهای چکمه بپا

به تخت اندازه  نمی خورم

زیاد می آورم

می چینند

کم می آورم

دورمی ریزند  

اشاره ی انگشتان هم همقدم  نمی شود.

 

تین ایجرشعر را

سقف وحمام دادم

لباسی نوپوشاندم

نه ( گوجی ) نه ( دولچه گابانا).

در (کت والک) الفبای شین

قدم زد

مدل شاه نشد

ریمل ِ سیاه ازصورت جاری

برگشت

و( نرووس بریک دان)  گرفت.

نمی خواهد

اندام وسینه را

تراش و سیلکون دهد

( میک اوور

( لیفتینگ)

وگردن رادر بنگاه های ادبیات اجاره ی التماس بسپارد

فقط سیاهی لشگراست

دراین هالیووود

گمنامی.

من در 300 سالگیم جوانترازالان بودم

باد بزنها طوفان می کردند

وآتش سیگار شهر را بآتش می کشید

موافقت کردم که صورت و دندان

 نه سگ

گربه را بمن جراحی کنند

تا ستاره ی این هالیووود شوم

ونامی از خود

در لباس عروسی های مکررم

بجا بگذارم. 

میزپرپول به قاب رفت.

نردبان شماره دار لیزخورد.

رژیمهای لاغری در اسمم نشست.

خورشید بوی تعفن دارد

از همهمه های تجربه

واستاد کاغذ های سینه ام.

 

ناز شست ات!

که تواقلاچتربسرراه می روی

وآوازت را درخفا میکروفون می دهی.

حتی پوزخندی به این صحنه و

سن قربانی نمیکنی

نازشست ات

یک بیلاخ !

عزیز!

نازشست ات

یک بیلاخ!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:25  توسط شوکت  | 

فرو درون اسفالت 

فراتر از سقوط باتلاق

احساسی که در آجر وسیمان

روشنایی دارد

فقط

گفتگو دارم

پشت پنجره های الهام

 درتو

قدم می زنم .

 از کدام اشتیاق فرود آمدی

وقت نوازش ابران

که فضایم را چنین لحاظ دادی

عزیزم!

 وقویتر از حرکت

حرکت کردی

درون خالی روزها.

 برایم بنویس!

 که کاغذ سفید

قلب ات رادارد؟

 وخط دنباله ای از غم من؟

 خصیصه ی شگرد هایت ندارد

زیبایی  

 با کد ورمز می آیی

باین سوی مرزرویایم

چرا ؟

 برایم بنویس!

 این دیوانگی قالبی ازمن می کند

یانه؟

هرگز.

با دیوانی از تو پر

از تو بر می نگرم به  جاده ها

رهایی

با قیرآب می شوم

فرودرون اسفالت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:48  توسط شوکت  | 

 

شوو......

شوو .....

گربه !

 

یک فنجان قهوه

پرتاب چند کلمه

 به

بالا و پائین

انتظاری عاشقانه برای زنگ تلفن

شعری می سازد

که باخوشه های سرخ باغ

صبحانه می خورد

ولب قورباغه ها را زراندود  

سرخ  می کند

که لهستانی ها کارگر

دیوارها ی کاغذ را رنگ بزنند

وحوض مدرنیسم را از آب پرکنند

شوو ...

شوو.....

گربه از پای مجنون دست بکشد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:26  توسط شوکت  | 

 

چای ات را پست می کنم

کفشها خمیده می دوند

جاده را

پیاده نمی روند

برکول می کشم و می برم

وخمیازه ی ماه مارامیان زمین وآسمان می خوابد

لج شب

جورابش را دورسرتکان

 به شرق وغرب پرت می کند.

اطاق سالهاست از بودن ات  نفرت دارد

و دیوارتحمل قاب را از سرش برداشته

میل دیدارت تفی است که پنحره

درحضور هوا می اندازد.

حوصله ات رابردار!

برو!

سرت را

جایی دیگرشلوغ کن!

قدمت حرفی

جای پایی به دستان نمی دهد

گریپ دارم ازحرفهایت.

ساعت دیواری را ضربه

می زندضربانم

هی کپی می کند وپس می دهد

ولحظه هابه ماراتن می دوند

میروم

برای غم ات یک لیوان چای دم کنم

بیا ببر!

تمبر ندارم که پست کنم .

خواننده صحنه را پای میکروفون می کشد

و اسکلت پوسیده ام را با

زمستان - کارگردان-

بازیگر شریک می شود

لحظه ها خلوت می شوند

بر پدرشان

الهی که ذبح شوند.

من از چهره ی معصوم  بیرون می پرم

دیگری بخود می پوشم

وعشقی به پنجره ی صحنه می کشم  که سرش مشغول  

ومست باشد

چند سالی ولم کند

که درغزلهایم قلبی تازه بریزیم

 یواشکی. 

ناگه پنحره درعشق صحنه میمیرد

مهمانهای زیادی  بر سرم می ریزند

اسکلت پوسیده ام را بر می دارم

درکنج کودکی ام قایم می شوم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:24  توسط شوکت  | 

 

 مردی از طوفانهای من

مردی که از ابران گذشت

کنار من آمد

کنار من

ململ تن

باز درخواب سیاه مخمل   

 کنار من

پاره های بوسه

در صدفهای چرکین

وبیهودگی از هائل اطراف

شمایل می  شود

که تکرار نشود .

از کمد  کمدی  را بیرون آوردم

که بید نزند

وبیداری را پنجاه سال

سن دادم که

بیدار کند باورم را

که باز در حفاظ

هردیوارایستاده ننشینم

ونترسم که نام لیلی را پیش رویش هی

لی لی کنم

ونبودن آخر بودنم باشد بهر دلیلی .

مردی که از باران گذشت

بدست چتراشگ  داشت

وبرقامت ترس بارانی ای دراز کشید

وآرزورا روبان و ساسون دوخت

طوری که  

یادها یم یادگر گردند

که یادش یادم را یادگار  

ویادم فراموش

بمن برنده شود

این مردی که از تمام طوفانهای من گذ شت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:21  توسط شوکت  | 

کالباس

یه تکه ماچ.......

اینجا

آنجا

می روم

می آیم

میرود

می آید

 تکرار

هر روز

تاچند ین بار شاشش رادر من خالی کند

وانتها به ته اش بزند منتهی شود

روز

پلکان را بالا برود

یک سیب نقره ازشن ماه بردارد

برگردد

وقتی که آدمم  هنوزروی چهارده اش نشسته

وبوسه ها ی قرمز قربانی می کند.

می رود

می آید

می خندد

و یک نخ

فقط یک نخ برروی لبان من هم می گذارد

که کابوس را سئوال نکنم

اگر کنم

می چرخاند به رویای خالیبندی  

که هنوزپرنس اسبی نزائیده

تاسواره بیاید

وماشین اش از پروشه

پر نشده

ولی درپروسه  اش تقلا

تقاضای مخصوصی دان لود کرده است

هر چند که معتادم

آلوده نمی شوم.

دراز می کشم درونش

بایک گیلاس شراب

 یک ورق کالباس

چیزی که ازش میخواهم

تویی که بر گردی

از ماه

بی لباس

با یک تکه ماچ!.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:18  توسط شوکت  |